در حین وضو گرفتن، به شهادت رسید! - یادباد...


درباره نویسنده
در حین وضو گرفتن، به شهادت رسید! - یادباد...
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
اسفند 1387


لینک دوستان
فدک کوثر
رمضون
ملکوتیان
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
در حین وضو گرفتن، به شهادت رسید! - یادباد...


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :5021
بازدید امروز : 7
 RSS 
قبل از شروع عملیات والفجر 8 بود که به بچه‌ها گفتند باید آموزش ببینند. با این آموزش‌های بسیار جدی و کامل، بچه‌ها فهمیده بودند که عملیات بزرگی در پیش رو است. انواع آموزشی‌های آبی، خاکی و غواصی، طی مدت یک دالی دو ماه به پایان رسید.
 من در چند روز ابتدایی عملیات حضور نداشتم اما پس از چند روز از عملیات به همراه سردار شهید صادق مکتبی که فرمانده‌ی گردان حمزه سیدالشهدا بود از گرگان به جبهه رفتیم البته صادق در عملیات شرکت داشت و در مرخصی به سر می‌برد. وقتی به منطقه رسیدیم نیروهای گردان داشتند خودشان را برای جواب دادن به پاتک‌های سنگین دشمن آماده می‌کردند. شهید صادق سریع دست به کار شد و در حین آماده کردن بچه‌ها، از خاطراتش در عملیات‌های قبلی صحبت می‌کرد و به این وسیله تجارب خود را به بچه‌ها انتقال می‌داد. در منطقه‌ای در کنار اروند مستقر بودیم و قرار بود از آن‌جا به فاو برویم. بعد از مدتی از آن‌جا هم حرکت کردیم و به آن طرف اروند رفتیم و در کنار خاک‌ریزی موضع گرفتیم. همان جا به خواب عمیقی فرو رفتیم. در خواب دیدم که امام جمعه شهرمان عبایش را انداخته و با دست به زانوهایش می‌زند. و با حالتی می‌گوید: «بچه‌ها را شهید کردند…» وقتی بلند شدم حالتی عجیب داشتم به ناگاه به یاد صادق افتادم؛ یاد سخنرانی‌هایی که در این مدت می‌کرد. وقتی پیدایش کردم دیدم نماز صبحش را خوانده و دارد زیارت عاشورا می‌خواند یک حال و هوای دیگری داشت. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و او نیز با نگاهی سرشار از محبت نگاهم کرد. ساعت 2 بعد از ظهر بود که صادق گفت: «بچه‌ها آماده باشید تا به شناسایی برویم.» من گفتم: می‌توانم با شما بیایم؟ صادق گفت: «بیا! به روی چشم.» به اتفاق چند نفر از بچه‌ها به کنار اروند رفتیم و بعد از غسل شهادت به اتفاق هم به سوی کارخانه‌ی نمک حرکت کردیم. شب را همان‌جا ماندیم و با دعا، مناجات و خواندن مصیبت اهل بیت (س) شب را به صبح رساندیم. صبح قرار بود برای شناسایی برویم. قبل از رفتن برای شناسایی، من وضو گرفتم و در حال خواندن سوره الرحمن بودم که صادق برای وضو گرفتن به بیرون رفت. در حال وضو گرفتن بود که یک خمپاره 120 کنارش فرود آمد و او را به دیار باقی برد روحش شاد و راهش پررهرو باد.


نویسنده : سوز دل » ساعت 8:39 صبح روز یکشنبه 87 اسفند 4